|
|
شرح ما وقع تجمع دانشجویان در اعتراض به برگزاری مسابقه قویترین مردان شمال غرب کشور در دانشگاه تربیت معلم آذربایجان
o از یکی دو هفته پیش بنر های تبلیغاتی در تبریز، آذرشهر و دانشگاه توجه دانشجویان را به خود جلب می کرد : ( مسابقات قوی ترین مردان شمال غرب در دانشگاه تربیت معلم آذربایجان(؟؟؟) روز های پنج شنبه و جمعه مورخه ی 31/2/88 و 1/3/88 برگزار می شود , دیدار برای عموم و خانواده ها آزاد است ) o این مسابقات که توسط شورای شهر آذرشهر برگزار می شد با موافقت ریاست مستعفی دانشگاه آقای امین فرد و مخالفت و یا بی اطلاعی اکثر مسئولین دانشگاه در روبروی دانشکده ی ادبیات ( شلوغ ترین و پر رفت و آمد ترین قسمت دانشگاه ) برگزار شد . o ولی روز چهار شنبه 30/2/88 دانشگاه شاهد زشت ترین و ننگ آور ترین صحنه ها بود . • شرح وقایع روز چهار شنبه : · بعد از آماده کردن محیط برای برگزاری مسابقه و ورود ورزشکاران به محوطه ی ادبیات و کار های ضد اخلاقی و فرهنگی ( از جمله عوض کردن لباس ها در ملاء عام , تخلّی در ملأ عام , رفت و آمد با لباس های ورزشی نامناسب در فضا های علمی و فرهنگی دانشگاه، داخل بوفه ی دانشکده ) خشم دانشجویان را به اوج خود رسانید ضمنا مسئول نهاد رهبری اعتراض خود را نسبت به پوشش نامناسب به مسئولین برگزاری به شدت ابراز داشت ولی بغرنج تر , عدم توجه رئیس مستعفی دانشگاه به اعتراضات دانشجویان و مسئولین بود که اجازه داد روز چهار شنبه بدون این که مسئولین برگزاری مجوز مسابقه را در این روز داشته باشند مسابقه ادامه داشته باشد . · در ادامه شورای صنفی دانشجویی و بسیج دانشجویی دانشگاه با صدور بیانیه ای زنگ خطر را برای رئیس وقت دانشگاه به صدا در آوردند ولی گوش شنوایی برای شنیدن این اعتراض نبود . · بعد از صدور بیانیه مذاکرات متعددی با رئیس وقت دانشگاه و مسئول نهاد رهبری صورت گرفت و پس از درخواست شورای صنفی مبنی بر وجود بعد های ضد اخلاقی و ضد فرهنگی در مسابقات مسئول نهاد رهبری دانشگاه بیان کرد که دیدن مسابقات برای خانواده ها از طریق فرمانداری آذر شهر و برای دانشجویان خانم از طریق حراست ممانعت خواهد شد. تا مقداری از التهاب موجود کاهش یابد ولی رئیس مستعفی دانشگاه همچنان در مواضع خود برای برگزاری مسابقات در روز های پنج شنبه و جمعه اصرار می کرد ولی نمایندگان دانشجویان بار ها اعلام کردند که برگزاری مسابقات حتی بدون حضور خانم ها نیزبه خاطر غیر فرهنگی بودن مسابقات در محیط علم و ادب و فرهنگ باز تشنج آفرین خواهد بود . - شرح وقایع روز پنج شنبه : o ساعت 13 روز پنج شنبه عده ای از دانشجویان در محوطه ادبیات تجمع کرده و مخالفت خود را با برگزار ی مسابقات به مسئولین حراست دانشگاه اعلام کردند ( ولی هیچ مقامی ,تلاشی برای حل موضوع نکرد ). o در این موقع نمایندگان تشکل های دانشجویی تلاش خویش را برای آرام تر کردن اوضاع می کردند و تلفنی به رئیس دانشگاه اعلام کردند که در صورت عدم پیگیری موضوع , وقوع فاجعه , غیر قابل پیشگیری است ولی رئیس دانشگاه با اعلام حضور خویش در شهرستان از حضور در دانشگاه امتناع می کرد . o هر لحظه اعتراض دانشجویان به برگزاری مسابقات , کار های غیر فرهنگی و پخش آهنگ های تند ( در ایام فاطمیه و رحلت آیت ا... بهجت ) شدید تر می شد و مسئول حراست و انتظامات دانشگاه تنها از دور نظاره گر ماجرا بودند , که با تند تر شدن اعتراضات حصار محوطه ی مسابقات توسط دانشجویان شکسته شد و دانشجویان با سر دادن شعار " دانشجو می میرد , ذلت نمی پذیرد " برگزاری مسابقه را متوقف کردند , در این لحظه دانشجویان سعی کردند با جدا شدن از مردم عادی از بروز تشنج جلوگیری کنند ولی اراذل و اوباشی که با بی توجهی انتظامات دانشگاه با چاقو , قمه , زنجیر و چماق وارد دانشگاه شده بودند به سوی دانشجویان بی دفاع حمله ور شدند و دانشجویان وحشت زده با فرار به سمت مسجد دانشگاه سعی در حفظ جان خویش داشتند . o آن عده از دانشجویان که شانس فرار را نداشتند توسط اراذل و اوباش به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و عده ای از دانشجویان خانم نیز توسط اراذل و اوباش مورد تعقیب قرار گرفتند؛ در این لحظه رئیس حراست به سمت اتاق خود فرار کرده و در دفتر خویش پناه گرفت و مسئول انتظامات سوار بر اتومبیل انتظامات از صحنه ی درگیری ها متواری شد . o دانشجویان که در محوطه ی مسجد زیر بارش سنگ های اراذل قرار گرفته بودند هیچ پناهی جز دیوار های مسجد نداشتند , مسئول سمعی و بصری دانشگاه , سرپرست خوابگاه های برادران و دو تن از پرسنل انتظامات و تعدادی از دانشجویان اقدام به دور کردن اراذل از محل درگیری ها کردند . o بعد ازتجمع دانشجویان و آرام تر شدن اوضاع در مسجد، تشکل های دانشجویی ( بسیج دانشجویی ، شورای صنفی دانشگاه ، انجمن علمی دانشجویی و مجمع اسلامی دانشجویان پیرو خط امام) با صدور بیانیه ای در چهار بند خواستار استعفای رئیس دانشگاه و رئیس حراست ، تامین امنیت دانشجویان در دانشگاه و شهرهای مجاور و عدم برخورد با دانشجویان متحصن شدند . o ساعت هشت شب که با حضور رئیس مستعفی دانشگاه، رئیس حراست و معاونت دانشجویی و فرهنگی در دانشگاه و صحبت های نمایندگان دانشجویان در شرح فجایع ، اعتراضات گسترده دانشجویان به مسئولین به اوج خود رسیده بود و با سردادن شعارهای "ریاست دانشگاه، استعفا ، استعفا" رئیس دانشگاه با نوشتن متن استعفای خویش و خواندن آن از مسجد دانشگاه خارج شده و دانشگاه را ترک کرد . o ساعت یازده شب بیانیه ی دوم چهار تشکل صادر شد . با توجه به عدم امنیت دانشجویان در دانشگاه ، دانشجویان بدنه حراست را به رسمیت شناخته و حداکثر همکاری خود را با بدنه حراست برای تامین امنیت خواهند کرد و با توجه به تهدیدات اراذل و اوباش ودرگیری های صورت گرفته از مسئولین شهرستان های تبریز، آذرشهر و شهرهای مجاور درخواست می شود که امنیت دانشجویان را تامین کنند. در پایان بیانیه عنوان گردیده که این تجمع تنها به دلیل ورود اراذل و اوباش به محیط دانشگاه و حمله آنها به دانشجویان بی دفاع انجام گرفته و هیچ گونه خواسته دیگری در میان نمی باشد. o ساعت 2 بامداد روز جمعه با حضور معاون سیاسی امنیتی فرمانداری آذرشهر و عضو شورای تامین استان آذربایجان شرقی، آقای ملا حسینی، مذاکرات نمایندگان دانشجویان آغاز شد و تا ساعت 6 بامداد ادامه داشت، نتایج زیر حاصل شد که شامل تامین امنیت دانشجویان عدم برخورد با دانشجویان حاضر در تجمع ، تایید بر صنفی بودن تجمع و نه هر گونه مسئله دیگر ، تلاش برای آرام کردن اوضاع ، دیدار با معاون سیاسی استانداری برای بررسی استعفای مسئول حراست دانشگاه و مورد پیگرد قانونی قرار گرفتن مسئولین و تماشاگران متخلف و پایان تجمع میشود . در ضمن تاکید شد که در صورت برآورده نشدن هر یک از بند های این بیانیه تجمع از سر گرفته خواهد شد. این بیانیه توسط آقای ملا حسینی ، آقای دکتر کریمی (معاونت دانشجویی و فرهنگی) ، مسئولان چهار تشکل (بسیج دانشجویی ، شورای صنفی دانشجویان ، مجمع اسلامی دانشجویان پیرو خط امام و انجمن های علمی دانشجویان ) امضا گردیدو تجمع با قرائت بیانیه به پایان رسید. ضمنا بعد از ظهر روز جمعه 1/3/88 با حضور نمایندگان دانشجویان در فرمانداری آذرشهر مذاکره با مسئول حراست استان در مورد استعفای مسئولین حراست و انتظامات انجام گرفت و مسئول حراست استان قول داد با تمام مسئولین متخلف متناسب با تخلفش بر خورد گردد. o نمایندگان دانشجویان برای سومین بار اعلام می دارند که این تجمع فقط و فقط به خاطر ضرب و شتم دانشجویان توسط اراذل و اوباش و شکسته شدن حرمت دانشگاه و دانشجو بوده و به هیچ مورد دیگری مربوط نمی شود. o ضمنا" هر گونه مطالب غیر صنفی مندرج در سایت های اینترنتی ،وبلاگ ها و... به شدت محکوم می گردد. o
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK سلام... عجله دارم... ببخشين.... بعدآ توضيح ميدم! بياين اينجا تا چند روز ديگه !!!
byebye!!! یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK
سلااااااام، سلااااااام ... ببین تا گریمون نگرفته، بخون... امروز روز جداییه! ینی آخرین روزیه که من و داداشیم با هم وبلاگ مینویسیم!! مث همیشه هم یه ساعت دیگه حرکت می کنیم به سمت آذر سیتی! آره ... ما ۲ تا مث پارسال موستقل میشیم ... نمی خوایم بالکل تعطیل کنیما ... بالاخره اینجا همون جاییه که ما به دنیا اومدیم، بزرگ شدیم، تجربه کسبیدیم، دوست پیدا کردیم (کللللللللی!) و از همه مهمتر اینکه تولد مانی جون همین جا، تو همین خونه برگزار شد اینجا رو هم نه اجاره میدیم، نه میفروشیم، نه خراب میکنیم... ینی به این خونه هم گهگاهی سرک میزنیم! میخوایم برگردیم تو خونه قبلیامون اشی خونه خودش... بابی هم خونه خودش... اونجا هم همین دوستای گلمونو لینک میکنیم تغییر دکوراسیون ... و شاید تغییر قالب ایشالله حتمآ میگیم وبلاگمونو اگه تغییری چیزی کرد خداییش این یه ماه و اندی که گذشت خیییییییلی(به قول فرزاد!) سختمون بود آپ کنیم! خیلیا میذارن به حساب بی حوصلگی ... خیلیا به حساب بی معرفتی!!! خلاصه به علت ذیق وخت، ... فیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااآ !!! بابی : http://babita.blogfa.com اشی : http://musixxx.persianblog.com
البته اینا فعلیه! ... مومکنه تغییر کنه بابابابابابابابابای!
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK
سلام ... آخ ... نزن ... ای ... اوخ ... با ... باشه ... میگم ... میگیم! ... آخ ... بابا چرا بی جنبه بازی در میاری ؟! الآن میگیم چرا ... چرا ... واقعآ چرا ؟!! میدونی ؟! راستش ۲۳ ام تولد من و داداشم بود !! باهم ؟! آره دیگه ... به فاصله ی ۲ دقیقه !!! ساعت ۴ بعد از ظهر !! حالا کی بزرگتره ؟! ... اونش دیگه با خودته ... البته یه خانوم گلی به اسم هدیه خانوم ( چشمک! هدیــــــــــــــــــــــــــــــه ... مرســـــــــــــــــــــــــــــــی ... دستت رو سر بعضیا !!! آقا جون تقصیر این دله دیگه ... چیکارش میشه کرد ؟! ... ما دقیقآ روز ۲۳ ام تو عروسی پسر پسرعموی مامانمون بودیم و لی نمی رقصیدیم !!! البته هنوز واسه تبریک و کادو و اینا دیر نشده ها ... !!! خدمت میرسیم ایشالله !! به هر حال ... میدونی که ؟! ینی از اون گوشه ی وبلاگمون که خوندی ؟!! ... اشکان جون امسال میره پیش بابک جون !! واااااااااااااااای چه حالی میده !! ۲ تا عین هم تو یه دانشگاه !! آره اشی امسال رشته ی اااااااااااااااای مورد علاقه ش ینی عمران رو قبول شد ... که البته شیرینی اونم محفوظه !! ... ولی خداییش الآن بابی خوشحالتر از اشیه !! خدااااااااااااییش ؟! ... فک کن ... بعد از یه سال دووووووووووووری !!! بگذریم ... اومدیم مث همیشه طلب حلالیت !! ... نه ... مکه که نمیریم ...! عذر مارو بپذیرییییییییین ... خواهشآ ... ما این روزا همش درگیر بودیم ... دیگه وقتی شب تولدت تو عروسی یه فامیل دورت باشی ... خودت تا تهش برو ببین چه بلبشوییه !! امروز هم که ۲۷ امه !! یه ساعت دیگه حرکت میکنیم میریم تبریز !!! ... ساعت ۶ ... واسه انتخاب واحد بابی !! و بازم ۲۹ ام میایم میریم سنندج !! واسه نمیدونم چی !!! ... و دوباره ۳۱ ام خونوادگی باز میریم تبریز ... واسه ثبت نام اشی !!! وبازم ۲ ام برمیگردیم به شهرمون ... کرمانشاه ... !!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه حالا هی بگو چرا سر نمیزنین ؟! چرا کامنت نمیزاری ؟! هی ... با توام ... قهر میکنی !!! ... دست خودمون نیست ... اصلآ الآن تک تک اسماتونو میارم که سو ء هاضمه رخ نده !!
رسام جون که دمش گرم خیلی با معرفته (رساااااااااااام خیلی آقایی به خدااا) ... فرشید جون ته مرام و منزلت ! که کلی هم زحمت واسمون کشیده بود ... هدیه ی گل که نرنجید هییییییییییییییییچ ... یه پست افتخاری هم واسمون نوشت ... مانیا خانوم و ملودی خانوم که با اون همه کامنت فقط مارو شرمنده کردن و البته یه جشن هم برامون گرفتن تو وبلاگشون ... دختر خاله دریا !! ... و دیگه از اون بالا بگیــــــــــــــــــــــــر ... بربچ IT ... فرزاد جوووووووووووون ... حمید خاااااااااااااان ... کمال گل گلااااب ... ممد عزیـــــــــــــــــــز ... داش حجت با معرفت ... خانوما : سمینه خانوم ... راضیه خانوم ... و ... واقعآ شرمنده ایم که سر نزدیم این مدت ... امیدواریم ببخشن ... رفقایی که باهاشون آشنا شدیم ... نازنین ... آبجی کوچووول ... نگار ناناز! ... بهناز و نیناز !! ... نونو و جوجو ...فرناز و سبا ...شیما ... نانااااز ... مرجاااان ... یاسی خانوم ... الهام و یاسین ... سرگل خانووووووم ... مریم ... داش کیوان عزیز ... لیلا ... و ... و ... هرکی که کامنت گذاشت و بی معرفتی ما گریبان گیرش شد !! خلاصه اینکه ما داریم میریم ... یهو دیدی تو راه رفتیم زیر یه ژیان له شدیم !!! ... مارو ببخشین ... به خدا سرمون خلوت شه دریغ نمیکنیم ... هاپو با تو هم هستیم !! دیگه ما میریم ... سفارشم نمیکنیما ... ببخشی سرتو درد آوردیم ... کاری داشتین سعی کنین کامنت نذارین ... اگه پی ام بدین بهتره ... ینی راحتتر میتونیم چک کنیم ... تا پست بعدی خدانگهدااااااااااااااااااااار عزیزااااااااااااااااااااان ...
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK سلام من یکیم (نه این نه اون) دوست اشبکم (بابک و اشکان) اسمم هدیه است اومدم یه خبر مهــــــــــــــــــــــــــــــم بدم اونم از نوع خیــــــــــــــــــــلي مهم همه به گوش باشن امروز یه روز استثنایی یه روز قشنگه یه روز دوست داشتنیه یه روز به یاد موندنیه (همه مکسور!!! اوپس....اوپس همه حاضرن چراغا رو خاموش کنین یک دو سه تولد تولد تولدتون مبارک بیاین شمعا رو فوت کنین (شمع نداریم) که صد سال زنده باشین
بله....آره....درسته.... امروز تولد دوقلوهاست (نه چندان افسانه ای) خودشون نیستن من اومدم به خبرم (ب مکسور!!!) (خودشون کجان؟؟؟؟؟ عروسیییییییییییییییی بعدن میان کادوها رو بگیرن
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK
سلام ... من و اين ( هر2مون! ) داريم واسه يه هف هش ده روزي ميريم تهران ( عروسي و اينجور مسايل! ) كي ميريم ؟! نشـــــــــــــــــــد !!! همين ۵ دقيقه ديگه حركته !!!!!!! به خدااااااااااااااا ... اومديم طلب حلاليت و اينجور بحثا و خلاصه خدافظي و كلاه قرمزي و ... آقا باي باي ... خانوم باي باي ... بچه ها باي باي ... اصلآ شايد ديگه نديديمتون ... اگه نبوديم ... اون دنيا دم در قرمزه وايسا !! ميايم همونجا قرضامونو ميديم بري ... اگرم نبوديم خب لابد پول نداشتيم !!! به هر حال شاد باشيد و خوشحال ... عزت مزيد ... دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK
به معجزه اعتقاد نداشتم تا آن لحظه که صدای گریه ی تو با وجود فرسنگ ها فاصله دلم را به لرزه انداخت، معجزه را باور نداشتم تا آن دم که تولدت غم دوری عزیزی را از یادمان برد، آری، آمدی و با آمدنت بهار ما چندین برابر شد... موجودی به این کوچکی چگونه یک شبه دل همه ی ما را بدست می آورد ؟ خانه ی ما را صفا بخشیدی، و اگر از من بپرسی بهترین روز دنیا، روز تولد توست. چه خوب که به دنیا آمدی و زیباتر آنکه دنیای نازی من شدی عزیز دل، دلت همیشه شاد، قدمت پر برکت و لحظاتت پر ز شادی و صداقت... ۳۰ فروردین ۸۴ ************************************************************************* *متن بالا عیناً، نامه ی داداش بزرگه مون ( آرش ) به مانی بود، وقتی مانی به دنیا اومد ... ************************************************************************* سلام! از کجا شروع کنیم ؟ اون بالا رو که خوندی ؟ ابهامی که نبود ؟ کلماتی که مانی یاد گرفته! وقتی میخواد اطرافیان رو صدا بزنه! چه مامانش، چه داییاش، چه چه غریبه! " نانا "... وقتی یه بچه یا عکس یه بچه رو می بینه ( از جمله خودشو " ببه " ( دو تا "ب" مفتوح ) وقتی گرسنشه و غذا میخواد... ( گوش پاک کنم میخوره ! ) میگه: " آق " و وقتی تشنشه و آب میخواد... ( چایی هم میخوره ! ) میگه: " امق " ( این رو یه جوری بخون که لبت در حین تلفظ تمامی حروف بسته باشه، ق رو هم مفتوح بخون! ) ولی وقتی میخواد رنگ آبی رو نشون بده میگه: " آبی! " در حال خوردن چوب شور که یکی از هله هوله های مورد علاقه شه... " آقلا " ( منظورش چوب شوره ؟! )
وقتی یه چیز عجیب می بینه و میخواد بدونه که چیه! " اَبــــــــــده " ( "ب" کشیده ) ولی با این وجود وقتی تند تند حرف میزنه، حالیت نمیشه چی میگه! " الیوبدوجدوبلداو " ... !!! شانس آوردیم ما دو تا رو از هم تشخیص میده! مانی... دایی بابک کو ؟ ( با دست اشاره میکنه به بابک : " بابـ... " ) مانی... دایی اشکان کو ؟ ( نیگای اشکان میکنه، با دست اشاره میکنه به بابک!!! : " اتان " ) اینم یه نوع اذیت کردنشه! بابامون میگه من هنوز شک دارم کدومتون بابکید، کدوم اشکان! ولی مانی میدونه!! باور کنید میدونه ... کل فک فامیلو میشناسه!!! وقتی میاد خونه مون تو اون خونه به اون بزرگی با ۳ تا اتاق! سرشو میندازه پایین میره تو اتاق ما، دستشو میذاره رو دکمه ی RESET کیس و ... خرچ ! تمام برنامه ها و اکسپلورر ها و پنجره ها و ... و ... فنا !!! گوشاش که از گوش منو تو و این بیشتر میشنفه! وسط پارک نشستیم! مانی پا میشه دست میزنه! می رقصه! جریان چیه ؟! همه ساکتن که !! یهو بعد از ۵ دقیقه یه ماشین سیستم دار! دوپس دوپس کنان ... رد میشه میره ! چشامون باز ... دهنا باز ... مخ ها بسته ! وقتی میخواد از آسانسور پیادهه شه، وقتی میخواد از ۳ تا پله پایین بیاد، ۳ دقیقهه طول میکشه ! آخه بچه محتاطه !! حالا اینجا رو ببین ! تا یه پارچه ( بزرگتر از خودش! ) یا لحاف یا پتو یا تشک یا سفره یا هر چیزی که رو زمین میندازن پهن میشه ! ۳ ثانیه بعد مانی وسطش دراز کشیده میخنده ! باید این سر اون سرشو بگیریم، تابش بدیم ! چون... عادت کرده !
خداییش به جز وقتایی که مریضه، یادمون نسیت گریه کرده باشه ! همیشه ی خدا میخنده ! همه رو دوست داره ! اصلاً و ابداً غریبی نمیکنه...، بغل همه میره ( حتی تو با اون ...ت
عاشق موسیقی ( به شدددت ) ! عاشق کامپوتر ( وحشتناک ) ! و عاشق : ـ
وقتی پاشو میذاره کرمانشاه... تو کوچه گوسفند جلو پاش سکته میزنه میمیره ! یه ایل طرفدار داره ! از دکاندار و بقال و بنگاه دار سر کوچه مون تا رییس بانک و مدیر عامل شرکت های بزرگ مث MicroSoft, Apple, google, Mercedes و غیره میان به دیدنش ! آخه یکی یدونه ست !
وقتی میره ... کرمانشاهو سیل برمیداره ! آب قره سو طغیان میکنه ! تموم رودخونه های کرمانشاه از اشک طرفداراش پر میشه !! خونه ی ما هم ... تاریک تاریک میشه ...
خلاصه اینکه... مانی جون منه، عشق منه، ساز منه ... مانی دنیای کوچیک منو راز منه ... مانی رویای هر روز و شب و تنهاییام ... مانی پروانه ی خوشرنگ آواز منه ...
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK
سلام ...! چیه ؟! نیگا میکنی ! اااااااااااااه ... گوشتو بده اینجا : بنا به دلایل و شواهد و مسایل و موارد به وقوع پیوسته و رخ داده و پیش آمده پیش میاد دیگه پیشگیری کنید پیش نیاد دیگه، در گذشته، آینده و حال، وبلاگ و خونه و کاشانه و آشیانه ی ما ۲ عدد آدم، که قرار بود امشب در این ساعت آپ بشه ( نه که نشد! )، یه کمی دندون ررو جیگرامون گذاشت و فردا، ینی ۲ شمبه! ( شیشم )( شب! ) آپ میشه ! ولی نه یه آپ معمولی ! ... یه پست سوپرویژه ... فنتستیک ... ! یه مهمون شیطون بلا ! ( با شما نیستیم! ) اااااااااااااااااااااااااااااااااااه ... همه به خودشون مشکوک شدن ! بابا ... چجوری بگیم ؟! ... یه ... یه ... یه ... : سوپربچه ! تنها کوچولوی نازنازی خوشکل ملوس با شخصیت تپل مپل شنگول بامزه ی د د د ... آقا تهشه ! ... خیلیا میشناسنش! (مث تو! ) خلاااااااااااااااااااصه نیایو ببینی که نمیتونی باور کنی چی میبینی ! چون نمیتونی باور کنی که داری چی میبینی ! ینی تو یه چیزی میبینی، ولی نه اونی که هست ! ... فراتره ! ... بیشتر ! ... میفهمی ؟! ... یا به زور متوصل شیم ؟! یه ملتو کشته با اداهاش ! ... ملت که میگیم ینی ملت ! شوخی نیست ! ... میکشه ! حالا تو بیا ! اصلآ هرچی هم فک و فامیل و برادرزاده و خواهرزاده و ایکس و ایگرگ و ظد! داری بیار ... به پای مانی نمیرسه که !! کاشکی وقتی بزرگ شد قدر داییاشو بدونه ! دیدی حالا ؟! ... دیدی زور میگی ؟!
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 3:39 قبل از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK
(دقت شود بابی و اشی هیش وخت تو عمرشون با هم بد حرف نزدن ! ) بابی : آبی ! ... اشی : قرمز ! ...
<< سکانس اول ... >> - ساعت چنده ؟! - نزدیک ظهره ! - زهره ؟! - ظهررررررررررره !! - چیکار کنیم ؟! - آپ !!! - چی بنویسیم ؟! - پست ؟! - راجع به چی ؟! - یه موضوع !! - از کجا شروع کنیم ؟! - از اول ! - اشکاااااااااااااااااااان ... - ها ؟! - خوابت میاد ؟! - نچ ! - مخمو آسفالت نکنا ! - آره ؟! - ... - چیه ؟! کم آوردی ؟! - حالت بده ! - من خوبم ... تو خوبی ؟! - میزنمتا ! - چقد ؟! - تا اونجایی که بخوری ! - زحمت نکش، سیرم ... - اشکاااااااااااااااااااان ... - جانم ؟! - تو برو ... من خودم آپ میکنم ! - چی مینویسی ؟! - به تو چه ؟! - بلدی ؟! - نه ! - نه و درد ! ... پس چیکار میکنی ؟! - نمیدونم ! ... با هم مینویسیم ! - چجوری بنویسیم ؟! - من میخونم تو بنویس ! - چیو ؟! - متنو ! - بابـــــــــــــــــــــــــــــــــک ... ! - بله ؟! - بلا ! - متن گیر میاری ؟! - از کجا ؟! - خونه ی عمو شجا(ع) ! - این وقت صبح مسخره ؟! - ظهر !!! - این وقت ظهر ؟! - آره ! - آره واره ! ... آجر پاره ! - مخت تاب داره ها ! - خودت تاب داری ! - دیوونه ... روانی ... ! - من که داداشتم ... اونم ۲ قلو ... !! - ینی منم هستم ؟! - لابد ! - به خداااااااا آی کیوت قد یه جلبکه ! - چرااااااااااا ؟! - به دلایل مشابه ! - چی میگی ؟ - همه منتظرنا ! - منتظر چی ؟! - لئو داوینچی ! - اصلآ من میرم بخوابم ... - بیجا میکنی تو ! - کاری، باری، امری، عرضی، نداری ؟! - چرا ... وایساااااااااااااااا ... - چراااااااااااااااااااا ؟! - دست تنهام ... گیر نده ... !!! - چه کنیم ؟! - چمچاره ! - برم ؟! - نه ! - بریم ؟! - بریم !! - هستی ؟! - هستم ... - یا علی ... - علی یارت ... <><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
<< سکانس دوم ... >> یه چیز باحال بگیم !! البته این خبر فقط تا اومدن نتیجه ی اشکان ممکنه خوشایند باشه !!! آی طی ها حال کنن ... عمرانیا ببخشن ( مهندسی عمران : بچه ها برای قبولی تو این رشته در دانشگاهای خوب ( مث تربیت معلم آذربایجان ) وقت زیادی رو تلف میکنن... گذاشتن تریپ مهندسی زودرس بین بچه های عمران نمود بسیار بالایی داره به طوری که معمولاً همگی بلافاصله بعد از قبولی تو کنکور به عیوب گسترده ی محاسبات و طراحی منزل پدری پی میبرن ! ساختمانای نوساز تخریب شده ی شهر بم از دسته گلای بسیااااااااااااار جدید و جالب این عزیزانه که باعث شده اسمشون تا همیشه ی تاریخ ماندگار شه... در عوض بچه های این رشته ها از نظر بدنی حسابی قوی اند چون از یه طرف تموم عمر حرفه ای خودشونو باید در حال کل کل کردن مؤدبانه بوسیله ی آجر با قشر زحمتکش عمله و بنا بگذرونن و از طرف دیگه سر و کارشون همیشه با انسانای مؤدب و با فرهنگی مث بساز بفروشا و صاحبان بنگاه های معاملات ملکیه... معمولاً بچه های عمران تو بعضی دانشگاه ها با درس بی ارزش و به درد نخوری به نام نقشه کشی هم مشکل دارن... و اما با کلاس ترین آینده ی شغلی این دوستان : فعالیت به عنوان مشاور در بنگاه های معاملات ملکی ! و بدترین آینده ی اونا : اشتغال به عنوان مهندس عمران در نقاط بد آب و هوا و دور افتاده ای مث عسلویه، کویر لوت و شمیراناته !!!
بگذریم... این سایتو حتماً ببینید و حتماً نیشتون باز شه !!! بی ربط ترین جملات طی سالها ی اخیر با ذکر نام گفتنده !
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
<< سکانس سوم ... >> خواهش از خدا لذت است، اگر برآورده شود رحمت است، اگر برآورده نشود حکمت است...
اگر برآورده شود منت است، اگر برآورده نشود خفت است...
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
خب عزیزان ... من و این بریم ناهار بخوریم بیایم ... بالاخره در قبال شما مسئول بودیم ... به قول ف و همشهریاش ساعت نزدیک ۳ س !!! ... تا حالا هیچی نخوردیم چون داشتیم می آپیدیم ... چون دوستون داریم ... خوشتون باشه ... فییییییییلاً ...
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK
اینم یه آهنگ توپ با متنش از EmZiPeR...
هی مرد... میخوام یه حقیقت تلخو بهت بگم... خوب گوش کن...
یه نفر خوابش میادو واسه ی خواب جا نداره، یه نفر یه لقمه ی نون برای فردا نداره... یه نفر میشینه و اسکناساشو می شماره، میخواد امتحان کنه که داره یا نداره... یه نفر از بس بزرگه خونه شون گم میشه توش، اونیکی اتاقشون واسه همه جا نداره... بابا میخواد واسه دخترش عروسک بخره، انتخابم میکنه ولی پولشو نداره... یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه، اونیکی مداد برای آب و بابا نداره... یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی، اونیکی حتی تو فکرش آب دریا نداره... یکی بعد مدرسه توپ چل تیکه میخواد، مامانش میگه اینا گرونه هیچ جا نداره... یه نفر تولدش مهمونیه همه میان، یکیم تقویم واسه خط زدن روزا نداره... یکی هفته ای یه روز پزشکشون میاد خونه ش، یه جا دیگه یکی داره میمیره خرج مداوا نداره...
بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره، یه چیزایی توش داره که توی دنیا نداره... همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدما، این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره... ها ... یه بار دیگه... بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره، یه چیزایی توش داره که توی دنیا نداره... همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدما، این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره...
یه نفر می ارزه مضاش به هزار تا آدم، اما یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره... تو کلاس صحبت چیزی میشه که همه دارن، یکی می پرسه آخه چرا بابای ما نداره...؟ یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا ؟، یکیم اینقد دیده که میل تماشا نداره... یکی از واحدای بالای برجشون میگه، یکی حتی خونه شون اتاق بالا نداره... یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره، یکیم طاقت واسه صدور ویزا نداره... یکی جای خاله بازی کلاس شنا میره، اما اونیکی چیزی واسه نقاشی کردن نداره... یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه، یکی از بس که شب و روز نخورده نا نداره... یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس، یکیم برای گرمای دستاش ها نداره... دخترک میگه خدا چرا ما ؟، مامانش میگه عوضش دخترکم، اون خونه لیلا نداره...
بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره، یه چیزایی توش داره که توی دنیا نداره... همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدما، این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره... ها ... یه بار دیگه... بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره، یه چیزایی توش داره که توی دنیا نداره... همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدما، این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره...
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه، هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره... یکی آزمایش نوشتن واسش اما نمیره، میگه نزدیکیای ما آزمایشگاه نداره... بچه که تو چراغ قرمزا میفروشه گلُ، مگه درس و مشق و شور و شوق و رویا نداره...؟ یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه، پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره... یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم، دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره... خدا به هر کسی هر چیزی دلش میخواد بده، همه چی دست اونه ربطی به ام زیپر و رپش نداره... آدما از یه جا اومدن همه میرن یه جا، اونجا فرقی بین فقیر و دارا نداره... کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت، با نمیشه... با نمیخوام... با نشد... با نداره...
بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره، یه چیزایی توش داره که توی دنیا نداره... همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدما، این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره...
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK
هـــــــــــی به بابک میگم تو بیا بنویس! هـــــــــــی میگه حسّش نی! نمیدونم چه مرگشه! الان خودم آپ میکنم تا جفت چشاش درآد! بچه پر رو خودشو برام میگیره! ..... ام ..... م ..... ا ..... چی بگم حالا ؟! آهــــــــــــــــــــــــــــــــــا... چطوره یه خاطره تعریف کنم ؟ A : اصلاً امشب هرجوری شده پوز این بابکه رو میزنمو یه پست مینویسم!
A : بینندگان محترم! منو بابی هیچ خصومتی با هم نداریما!!! AB : به مدرسه که رسیدیم، با ترس و اظطراب از ماشین پیاده شدیم! نمیدونیم تا اون موقع چند بار خودمونو خیس کردیم! ... دقیقاً نمیدونیم... البته مطمئنیم که احساس خنکی میکردیم!! آخه ما مهد کودک هم نرفته بودیم... ینی یه بار بردنمون ( به زور! ) ولی وسطاش فراااااااااااار ... اومدیم خونه!!! [از ترس خرگوشای ولگرد!] ... از ماشین پیاده شدیم... شبیه این فیلمای RomancE ... میدونی که چی میگیم؟! ...مثلآ زن و مرده دارن از هم جدا میشن ... بر میگردن ... واسه... واسه آخرین بار... مام یه جورایی همینجوری خدافظی کردیم... !!! حالا ما سر صف... مدیر و معاون و ناظم و ... دارن حرف میزنن ... مام از این ور داریم هی بیشتر خیس میشیم ( عرق میکنیما... فکر بد نکنی آقا جفتمون خیس عرق و مسایل دیگه! ... طاقت نمیاریم و فراااااااااااااااااااااااار ..... خب حق بده دیگه ... فک میکردیم میخوان آمپول بزنن خودایی ناکرده! به هر حال ... بابا هل (ه مضموم!) بده... ما زور بزن... بچه ها بخند!... هرررررررررررررررررر جوری بود تسلیمشون کردیم از بس قوی و شجاعیم دیگه!!! سرتو درد نکنه... کم کم با توضیحات باباهه و بقیه ما راضی شدیم! ... هفته ای ۲، ۳ روز مدرسه میرفتیم (با بابا!) ... نبودی ببینی چه علاقه ای داشتیم !! ... خداییش یاد اون روزا به خیــــــــــر... ...
... الآن هنوزه که هنوزه میخندیم به اون روزا... و دقیقآ در این مورد برعکس شدیم! ینی بدترین روز سال، روز خداحافظی با هم کلاسیامونه!... شاید این خاطره واسه شما جالب نباشه ... ولی مهم نی!!! همین که جرأتشو داشتیم اعتراف کنیم خودش از همه چی مهمتره... به امید خاطره های شیرینتر و کامنتای بیشتر...
تاریخ به ثبت رساندن پست بعد : شنبه ۱۵/۵/۸۵ ساعت ۱ بامداد انشاءالله... یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK
اخطار: {محمد حسین صفّار هرندی!} سلام و زهر مار...! سلام و کوفت کاری...!! [ماچ] [بوس] [بغل] [و هر گونه حرکت عاطفی-تخیلی دیگه!] سلام سلام... خوبین خوبین شما شما ؟؟ - بابی اول تو بگو که ۲ دقیقه زودتر از من پاتو رو کره ی زمین گذاشتی! B : اینی که می بینی یه وبلاگ نیست! دو تا وبلاگه تو یه وبلاگ که همون میشه یه وبلاگ!! [نــــــــــــــــه A : بابی اینایی که گفتی ینی چه؟! نیومده پسرخاله شدی! اصلاً تو با مخاطبای خودت حرف بزن، منم با مخاطبای خودم! B : نه که تو خیلی مخاطب داری؟! هنوز دهنت بو شیر میده بچه! A : از دهن تو که خوش بو تره! نذار بگم کی از خواب پا شدی! B : اشی اون روی الاغ منو بالا نیار! زشته! یه ملت داره به ما میخنده ها! A : خب بابا سوتی نده حالا! کسی که نفهمید که! B : کنیم...!!
موارد مورد علاقه: David Beckham - Chris de Burgh - Rasmus - Alpachino . . .
آقا بسه دیگه [اینو کی گفت؟] دفه ی بعد بیشتر راجع به وبلاگمون و علت ساختنش بحث می کنیم [اینو اون یکی گفت!] فعلاً اومدیم که بد قولی مونو ثابت کنیم! خدا میدونه تو این مدت چقدر افسرده شده بودیم! جفتمون! از همتون [مخاطبای اشبک] عذرخواهی میکنیم و از همتون [مخاطبای اشبک] متشکریم که تو این مدت به ما سر زدین و کامنت گذاشتین و همتونو [مخاطبای اشبک] دوس داریم! دقیقاً فیلاً ...
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط اشی بابی ] | مطالب مرتبط ( ) | PosT LinK |
This Template designed by AshBak , Copyright © 2006 all rights reserved